تبليغاتX
داستان از شیراز آغاز میشود!
داستان از شیراز آغاز میشود!
حضرت عبدالبهاء می فرمایند:

" چون به تاریخ نظر کنیم ببینیم چقدر از مشاهیر زن بوده اند چه در عالم ادیان چه در عالم سیاسی،در دین موسی زنی سبب نجات و فتوحات بنی اسرائیل شد در عالم مسیحی مریم مجدلیه سبب ثبوت حواریون گردید، جمیع حواریان بعد از مسیح مضطرب شدند لکن مریم مجدلیه مانند شیر مستقیم ماند. در زمان محمد دو زن بودند که اعلم از سایر نساء بودند و مروج شریعت اسلام گشتند پس معلوم شد زنان نیز مشاهیری دارند... در این امر بهائی نیز قرة العین بود. در نهایت فصاحت و بلاغت ابیات و آثار قلم او موجود است. جمیع فصحای شرق او را توصیف نمودند چنان سطوتی داشت که در مباحثه با علماء همیشه غالب بود جرات مباحثه با او را نداشتند." (از کتاب نور ایمان)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:54  توسط الهام  | 

صلح بزرگی که آرزوی دل و جان نیک اندیشان جهان در قرون و اعصار بوده و درباره اش عارفان و شاعران در نسل های پی در پی سخن گفته و در کارگاه خیال نمودارش ساخته اندُ صلحی که تحققش نوید تمام کتب مقدسه در هر دور بوده حال به دستیابی ملل عالم نزدیک گشته است. این اولین بار در تاریخ جهان است که می توان تمام کره ی زمین را با وجود اختلافات بیشمار مردوش بشکل یک واحد مجسم کرد. پس استقرار صلح جهانی نه تنها امکان دارد بلکه اجتناب ناپذیر است و مرحله ی دیگری از ترقی و تکامل عالم است که بقول یکی از متفکران بزرگ مرحله ی جهانی شدن عالم بشری است.                    ( کتاب وعده صلح جهانی)
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17:5  توسط الهام  | 

خداوند روزی را تعیین کرده بود که تمام کائنات جوهر وجودشان را هدیه دهند:

خدا، عشق را به جهان هستی هدیه داد.

خورشید، روشنایی را.

آبشار، عظمت را هدیه داد.

درختان، اکسیژن را.

آهو، زیبایی را به زمین هدیه داد.

پرنده، آزادی را.

گل رز، عطر دلنگیز وجودش را نثار کرد.

چشم، اشک را.

قلب، بخشش را هدیه داد.

کوه، استواریش را.

قلم، جوهرش را هدیه داد.

شب، آرامشش را.

دشت، عظمتش را بخشید.

و آفتاب پرست، انعطاف پذیرش را.

نوبت انسان شده، او شرمسار و خجل گوشه ای ایستاده بود.همه منتظر بودند، او نیز باید چیزی را هدیه می کرد! به دستانش نگاه کرد،خونی بود! تفنگی در دستش خود نمایی می کرد.پاهایش را نگریست، در غل و زنجیر بود گویی اسیر شده بود! قلبش را نگاه کرد، سیاه سیاه بود، نفرت سطح قلب را پوشانده بود! روحش را هم نگریست اما دید دارد با عذاب وجدان کلنجار می رود... او چیزی برای بخشیدن نداشت!!!!

ناگهان با صدایی برخاست.نفس نفس می زد...خیلی ترسیده بود...به دور و برش کمی نگاه کرد اما اثری از کسی نبود! نه خدا، نه خورشید، نه آبشار! گویی اینها را خواب دیده بود!...

روز قرار همین نزدیکیست...او هنوز فرصت دارد...باید خودش را آماده کند.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 18:0  توسط الهام  | 

"دنیا نمایشی است بی حقیقت و نیستی است به صورت هستی آراسته.دل باو مبندید و از پروردگار خود مگسلید و مباشید از غفلت کنندگان.براستی می گویم که مثل دنیا مثل سرابیست که بصورت آب نماید و صاحبان عطش در طلبش جهد بلیغ نمایند و چون باو رسند بی بهره و بی نصیب مانند."

(منبع: لوح احمد فارسی.دریای دانش)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:46  توسط الهام  | 

     گر تیغ بارد در کوی آن ماه                                               گردن نهادیم الحکم للله

شهریور سال ۱۳۸۵ بود که همه صحبت از کنکور می کردند و درس می خوانند.من هم شروع کردم.خیلی سخت بود هیچ وقت اینگونه درس نخوانده بودم!

مهر شد.آبان هم رسید...ماه های سال همچنان طی می شوند و من نیز همچنان درس می خواندم.هر گاه که سختی درس خواندن به من حکم می کرد با به یاد آوردن این بیت شعر جان می گرفتم :(نا برده رنج گنج میسر نمی شود!)گنجی که برای رسیدن به آن تلاش می کردم چه بود؟گنج من این بود که بسیاری از مشکلات این دنیای دردمند را حل کنم.نج من کمک به انسان هایی بود که نیازمند کمک بی وقفه ی ما هستند.و هدف من برای ادامه ی تحصیل جز این مسئله چیز دیگری نبود.نه پول نه آسایش فقط خدمت به انسان ها

با این امید درس خواندم.پا به پای همکلاسیان خود در کلاس ها شرکت می کردم.و به امید روزی که به گنج خود دست پیدا کنم.

با دوستان همکلاسی خود مدام صحبت می کردم و به هم امیدواری می دادیم که روزی خواهد رسید که ما کارنامه ی قبولی خود را با افتخار نگاه می کنیم.استرس در وجود همه ی ما بود و مسلما همه ی شما عزیزانی که در این مسیر قرار گرفته اید حرف مرا متوجه می شوید.ما پا به پای هم درس می خواندیم و چون می دانستیم هر تلاشی یک نتیجه ای دارد خوشحال می شدیم زیرا ما نهایت تلاش خود را کرده بودیم.

وقتی به اتفاقی که برای دوستان بهائی ام در سال پیش افتاد فکر می کردم نه تنها روحیه ام را برای ادامه ی مسیر از دست نمی دادم بلکه با شور و اشتیاقی بیش از پیش جلو می رفتم.آخر می دانید که جوانان بهایی که در سال ۱۳۸۵ کنکور داده اند مدت کمی در دانشگاه درس خواندند اما بعد اخراج شدند.

این اتفاق روحیه ی مرا تضعیف نمی کرد.زیرا بهاییان معتقدند که صبر و تحمل بر مشکلات از بالاترین فضائل است.

بالاخره ۱۱ ما سپری شد و در رسانه های خبری اعلام شد که برای گرفتن کارت ورود به جلسه به پایگاه ها مراجعه کنید و من هم با خوشحالی کارت ورود خود را گرفتم.امتحان دادم. و برای گرفتن پاسخ منتظر ماندم.ما پا به پای هم یک سال تمام را در استرس و تشویش بسر بردیم.و باز منتظر آمدن نتایج شدیم.بالاخره روز موعود فرا رسید.قرار بود چهارشنبه ۵/۵/۸۶ نتایج بر روی سایت های اینترنتی قرار بگیرد.باز هم استرس...بالاخره صبح شد.ساعت ۶ صبح بود که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.دوست مدرسه ام بود گفت:برو توی سایت سنجش کارنامتو بگیر و بعد به من خبر بده.تمام اعضای خانواده منتظر ایستاده بودیم تا ببینیم چه میشود!نفس در سینه ام حبس شده بود/دستانم می لرزید.اما باز این جمله مرا آرام میکرد که "تلاش هیچ انسانی بی نتیجه نخواهد بود.شماره ی کارت و رمز ورود خود را وارد کردم.چه شده بود؟چرا کارنامه ی من نمی آمد!چند بار امتحان کردم به دوستم زنگ زدم گفت شمارتو بده تا من برم شاید کامپوترتون خرابه!باز استرس منتظر ماندم تا او زنگ بزند.اما باز هم خبری نبود!به جای آمدن کارنامه برای من می نوشت به علت نقص پرونده به سازمان سنجش در کرج مراجعه کنید.اما آخر چرا؟چه اتفاقی افتاده بود؟برای چه؟آخر اگر پرونده ی من نقص داشت چرا الآن باید می فهمیدم؟نقص پرونده ی من چه بود؟

ما پا به پای هم تمام سختی های این مسیر دشوار را طی کردیم ما با هم بودیم و هیچ فرقی بین ما به ظاهر نبود.در اینجا مسیر ما از هم جدا شد.آنها نتیجه ی خود را فهمیدند اما من همچنان در استرس ماندم.

برای این مسئله من به تهران رفتم تا بدانم نقص پرونده ی من چه بوده؟رفتم اونجا تا بگم "خداوند از ظلم احدی نمی گذرد." رفتم تا بگم مگر حضرت محمد نفرموده اند حتی شده علم را از چین هم باموزید!می خواستم بدانم نقص پرونده ی من چه بوده اما هیچ جوابی نشنیدم.

من نه تنها نا امید نمی شوم!نه تنها برای این منظور از ایران نمی روم!بلکه می مانم و استقامت می کنم.می مانم چون به این جمله معتقدم که تلاش هیچ انسانی بی نتیجه نخواهد ماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 2:49  توسط الهام  | 

گل های باغ و نگاه کن چقدر قشنگن!چه زیبا عطر وجودشون رو به عالم انسانی هدیه میکنن.سیاه سفید قرمز نارنجی بنفش وای این همه گل...!چقدر زیبا .چه دلنشین...اکه این گل های ما بخوان دسته همدیگرو بگیرن و به هم لبخند بزنن باید چکار کنن؟اونا که دست ندارن!

.

.

ماهی ها رو نگاه کن توی دریا آزاد و رها شنا میکنن البته بعضی وقتا از دسته این بچه نهنگا فرار می کنن!اما در کل آزادن!از  اینور به اونور می رن.اونجا رو ببین یه دسته ماهی قرمز دارن با هم شنا می کنن.با هم بازی می کنن.اما این ماهی های ما اگه بخوان دوستشونو صدا کنن تا با هم برن اونسمت دریا باید چکار کنن؟اگه بخوان بهم بگن دوسست دارم چکار می کنن؟آخه اونا که نمی تونن حرف بزنن!اما بازم ببین چقدر با هم خوبن!

.

.

خورشید و ببین که چقدر ماه رو دوست داره!آخه می دونی که تمام نور وجود ماه از خورشید.خورشید نمی خواد فقط خودش نورانی باشه اون ماه رو دوست داره پس از نور خودش به ماه میده که اونم همیشه روشن باشه.اما ببین!اونا هیچ وقت همدیگرو نمی تونن ببینن.آخه خورشید صبحا از پشت ابرا بیرون می آد اما ماه شبا!چه حیف!آخه اونا پا ندارن که به عشق همدیگه مسافتها رو بدوان تا به هم برسن!

.

.

یا اون دو تا خط موازی که اونجاست!اونام هیچ وقت به هم نمی رسن!اما وجودشون با هم برای علم ریاضی دنیایی معنی داره.کاش می تونستن به هم برسن اونام نه دست دارن نه پا نه حتی چشم برای دیدن همدیگه!اما بازم همو دوست دارن و از بودن با هم لذت میبرن.

.

.

خدای من اونجا رو ببین باور نکردنیه!نه...باورم نمیشه...!!!!

دو تا انسان...وای نه...!!!

اونجا دو تا انسانن که دارن همدیگرو می زنن!دارن با هم می جنگن!دست جفتشون اسلحست...دارن سعی میکنن همدیگرو بکشن...خدایا...

.

.

وای ... اونجا چرا آتیش گرفته؟!!...!خدای من انگار روز شده...چه آتیشی...یه بمب همین الان صدها خانه ی مسکونی رو با آتش یکسان کرد...کی اینکارو کرده؟!یک انسان برای نابودی یک انسان...!!

هه!اونا هم دست دارن برای گرفتن دست یک انسان دیگه.هم صدا دارن برای گفتن راز دل به یکدیگه برای گفتن کلمه ی دوستت دارم!!

هم پا دارن برای شتافتن به سوی همدیگه!تازه اونا یه قلب پر از عشقم دارن!اما حیف که دریچشو به روی همه ی انسان ها بستن!اونا کاملترین موجوداتن ما...

گل ها و ماهی های دریا و خورشید و ماه و ... دارن به این انسانها حسادت میکنن که:اگه ما یک قلب عاشق داشتیم حتی یک لحظه هم از ابراز محبت دریغ نمی کردیم...اگه ما یک جفت پا داشتیم فرسنگ ها راه رو برای گرفتن دست نیاز همنوعمون و برای گفتن کله ی دوستت دارم میدویدیم!

.

.

بیائید به جای جنگیدن به صلح فکر کنیم.بیائید به جای تکبر و غرور بشینیم و به حرفای همدیگه با محبت فکر کنیم.بیائید دستان یکدیگر را به نشانه ی دوستی و عشق بفشاریم و لبخند صفا و صمیمیت رو بهم بزنیم ونا می تونیم از وجود هم استفاده کنیم و این جمله رو همواره به خاطر بسپاریم که:"ای دوست در روضه قلب جز گل عشق مکار."

بیائید از اون دو تا خط موازی یاد بگیریم که چطوری با با هم بودنشون قضایای بزرگ و مهمی رو توی ریاضی اثبات کردن.بیائید ما هم با باهم بودنمون فلسفه عشق و معنی کنیم.

بیائید فرصت داشتن یک قلب پر از محبت رو از خودمون و دیگران دریغ نکنیم!

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 2:29  توسط الهام  | 

 

در میان گزارشات تأسف بار حقوق بشری که بصورت سیستماتیک منتشر می گردد، یکی از موارد مستمر نقض حقوق بشر در ایران مربوط به حقوق جامعۀ بهائیان می باشد . با توجه به اینکه ایران مرکز و مادر این آئین به شمار می آید، پیروانش از همه حقوق انسانی خود از جمله حق تحصیل، حق کسب درآمد، حق اسکان و یا بهتر است بگوییم حق زندگی محروم اند. حقوقی که در دایره حقوق اجتماعی یا شهروندی نیستند و جزو حقوق اولیه هر انسانی بر روی کرۀ خاکی است.

از سال 1359خورشیدی تا به حال جامعۀ بهائی ایران از حق تحصیل محروم بوده است؛ تا قبل از اینکه پیوستن حق تحصیل به حقوق فردی در مجلس ششم تصویب شود گروندگان به این دین در هیچ سازمان آموزشی پذیرش نمی شدند ولی اکنون که این قانون یعنی حق تحصیل در میان حقوق فردی است نه اجتماعی، بهائیان بعد از پذیرش و نام نویسی در دانشگاهها و مراکز آموزشی به سرعت و بدون ارائه حکم اخراج کتبی و کاملاً غیرقانونی و شفاهی اخراج می شوند.

یکی از این افراد اخراج شده خانم - - است که بعد از قبولی در آزمون سال 1385 دانشگاهها، در رشته مترجمی زبان دانشگاه پیام نور واحد دولت آباد اصفهان در مهر همان سال پذیرش می شود و تنها به مدت سه هفته اجازه حضور در کلاس را پیدا می کند.

بعد از سه هفته که از شروع کلاس ها در این دانشگاه می گذرد یعنی اواسط آبان خانم - به حراست پیام نور منطقه سه اصفهان احضار و همانجا حضوراً و بدون ارائه حکم و تنها به دلیل دینی که دارد همراه با ضبط مدارک و هزینه ثبت نام اخراج می شود. ایشان بعد از اخراج مراجعات و نامه نگاری های زیادی را به سازمانهای دولتی از قبیل دانشگاه پیام نور، سازمان سنجش، وزارت علوم، شورای عالی انقلاب فرهنگی، ستاد حقوق بشر قوه قضاییه و امور دانشجویان داخلی و حراست کل وزارت علوم داشته است اما هیچ گونه حکم اخراج یا پاسخی دریافت نکرده است که به این دلیل از وزارت علوم به دیوان عالی عدالت اداری شعبه 5تهران شکایت می کند اما بازهم بی نتیجه می ماند.

گفتنی است به تازگی دانشجویان بهائی از جمله خانم - که در کنکور سال بعد شرکت می کند برای ثبت نام در دانشگاهها با مانعی به اسم "نقص پرونده" مواجه می شوند.

خانم - همچنین به دنبال احقاق حق انسانی خود طی سه نامه به شخص احمدی نژاد که آخرین آن 8/7/86 بوده است، خواستار رسیدگی به پرونده او و ارائه دلیل قانونی برای اخراج و نقص پرونده خود است.

چنین روند سخت و دشواری را تقریباً تمام دانشجویانی که به دلایل عقیدتی اخراج می شوند دنبال می کنند اما کسی به آنها پاسخگو نیست. دانشجویان و دانش آموزان بهائی مانند خانم - مجبور به استفاده از مراکز آموزشی غیر رسمی درون محفلی هستند در حالی که در قوانین جمهوری اسلامی(از جمله ماده 30 قانون اساسی) و اعلامیه جهانی حقوق بشر(از جمله ماده بیست و ششم) که جمهوری اسلامی به آن متعهد است به صراحت استفاده از آموزش را برای همه رایگان و جزو حقوق هر انسانی دانسته اند.

منبع: سازمان دفاع از حقوق بشر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:59  توسط الهام  | 

داستان از شیراز آغاز می شود شیرازی که شیرازه ی کتاب امر در آنجا شکل گرفت.شیرازی سراسر راز و پر طنین و آواز:آواز ملائکه ی مقربین.شاید همان ملائکه ای که سالیان پیش به خواب محمد بن یوسف سقفی آمدند.(۱)

یک شب محمد بن یوسف در خواب می بیند کخ گروهی از ملائکه ی آسمان بر زمین آمده و بر نقطه ای از زمین سجده می کنند و در عالم رویا به او چنین می گویند:

"این زمینی است که صاحبان کرامات از آن بر خواهند خاست و قدمگاه نفوس مقدسه خواهد شد و محلی است که مسافران عوالم غیب الهی از آن توشه بر خواهند گرفت و مرکز ولایت و خمیر مایه ی فقرای بالله است و منبع علم و حکمت و دودمان تقدیس و طهارت است."

محمد آنگاه در عالم رویا پیرامون آن زمین خطی میکشد.صبح که از خواب بیدار می شود روانه ی آن ناحیه میگردد.در آنجا پیرامون نقطه زمینی همان آثار و خطوط را که در عالم رویا کشیده بود به طور وضوح می بیند.بنابراین آن زمین را می شناسد.زمینی که گویی مملو از نور بود.درست مثل آنچه در خواب دیده بود.

آنگاه به استادان و معماران دستور بنای آن شهر را می دهد.منجمین هم آن شهر را خوش طالع تشخیص می دهند تا آنکه شیراز ساخته شد.

کم کم آوازه ی شیراز و تقدس و آبادانی آن به گوش مردمان رسید و بگونه ای این تقدس در اعتقادها جا گرفت که پادشاهان آن سامان سالی یک بار بر آن قطعه زمین حاضر می شدند و این دیدار را برای اداره ی مملکت به فال نیک می گرفتند.

آری داستان در این شهر آغاز می شود.شهری که تقدسش را سالیان سال قبل از آن روزها مردم خطه ی فارس احساس می کردند و عرفا در وصف آنجا سخنان نغز و زیبا و پر معنا گفته و شعرا در آن باب در اشعاری ناب سفته اند و گویی آنچه با چشم سر شاهد آن بودند با زبان سر و قلب و قلمی مطهر چنین توصیف می نمودند:

        در خرابات مغان نور خدا می بینم                              این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

        کیست دردی کش این میکده یا رب که درش               قبله ی حاجات و محراب دعا می بینم

و برای بقای این محراب دعا دست نیاز در هنگام نماز و دعا به سوی خدا برده چنین می گویند:

       خوشا شیراز و وضع بی مثالش                                 خداوندا نگه دار از زوالش

       به شیراز آی و فیض روح قدسی                                 بجوی از مردم صاحب کمالش

 

(۱):حاکم نواحی فارس و بانی شهر شیراز

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:43  توسط الهام  | 

جمیع  عالم برای عرفان امر او خلق شده اند.

جمعع عالم:همه ی مخلوقات:جماد،نبات،حیوان ،انسان،روح القدس(پیامبران).

سه قسم اول چگونه می توانند به عرفان امر او برسندو به خدمتش پردازند؟همه ی آنها از همان ابتدای بوجود آمدنشان هدفی داشتند و برای انجام کاری خلق شده اند و طبیعتشان انجام دادن کاری است که برایش بوجود آمده اند و امکان هم ندارد آن کار انجام ندهند.پس این سه قسم در خدمت امر او قرار دارند.

و اما انسان؟!انسان بدون هیچ پشتوانه ای به دنیا می آید حتی او نمی داند باید چکار کند!نه پوشش دارد و نه غذایی برای خوردن .اما حیوانات از همان ابتدا که به دنیا می آیند لباس دارند و می دانند که باید برای خوردن به دنبال چه چیزهایی بروند.

اما انسان:خدای من،من لباس ندارم سردم است،گرسنه ام چرا غذایی برای خوردن نیست!...خودت به دنبال غذا و لباست برو!

معنای این چیست؟یعنی اینکه انسان حتی از حیوان هم پست تر است.انسان نمی داند چگونه باید زندگی کند به کدامین سو باید برود؟اگر پدر و مادری بالای سر او نباشد قطعا خواهد مرد!ولی استعدادهای مکنونی درونش نهفته است که اگر تربیت روحانی نشود از حیوان هم پست تر میشود چون حیوان در خدمت امر او قرار دارد و تا هست آنچه می کند در خدمت او قرار می گیرد.

 

طریقه ی شناخت مظهر ظهور:

1-طریقه ی آثار.2-طریقه انفس

1-آثار:آثار یعنی نشانه. در هنگام شب تغییرات ساعت 2 تا 4 نصف شب را در نظر بگیرید.تغییرات 4 تا 6 را هم در نظر بگیرید.یه اتفاقی دارد می افتد!من مطمئنم که یک چیزی دارد تغییر میکند!دورو برم را نگاه میکنم.بله هوا روشن تر شده. درست است خورشید طلوع کرده!پس دلیل این تغییرات طلوع خورشید بوده است.

پس ما از آثار موجود پی به طلوع خورشید برده ایم.

حال تاریخ 200 سال پیش را با 100 سال پیش مقایسه کنید و تاریخ 100 سال پیش را با 50 سال پیش ؟چه شده است؟وای چقدر تغییر،چه اتفاقاتی رخ داده است!ادیسون،گراهامبل و... چه دانشمندان زیادی!بله ارقام اختراعات و اکتشافات به چندین هزار برابر تبدیل شده است.از کجا تا به کجا!

 

2-طریقه ی انفس: دانشمندی ،نه بهتر است بگویم منطق دانی که هیچ دینی نداشت تحقیق کرده است در طول تاریخ جهان 25تمدن(از اعتبار عددش مطمئن نیستم) داشته ایم که مقارن با همین تمدنها ظهور جدیدی در دنیا به وقوع پیوسته!(پیامبری ظهور کرده) در اروپا هم با تمدنی که حال وجود دارد مشخص است که ظهوری انجام شده است که یا من نفهمیدم یا بزودی انجام خواهد شد!

ادیسون و دانشمندان دیگر و آن منطق دان ظهور جدید را با نفس هایشان درک کرده اند و در خدمت امر او قرار گرفته اند.برای آسایش و رفاه مردم تفکر کرده اند و اکتشافات عظیمی را باعث شده اند.اینان تشنه اند و جویای آب،گشنه اند و جویای غذا،سفرهای محیا شده از آن استفاده کرده اند اما برخی از آنان نفهمیدند که صاحب این غذاها چه کسیست!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:20  توسط الهام  | 

سرزمین ایران پاکباز جانبازی هاست.سرزمین نور...ایران...

به هر شهری پا گذاریم نشانی از عشق...نشانی از مهر...نشانی از دلدادگی...

شیراز میعادگاه عشق...تهران میلادگاه نور...اصفهان گذرگاه دوست...تبریز پیوندگاه انیس و مونس...و...

چه میتوان در وصف ایران گفت!که سرزمین نور شد.باغستان گل های محبت و دوستی شد.دشت هایش نور باران شد.گنجینه ی عالم گشت.قلب عالم شد...

گرچه اکنون به ظاهر تیره و تار گشته.کشتارگاو جانان گشته اما گنجینه هایی بس گرانبها و عظیمی در دلش نهفته دارد که گویی سالیان دراز است مرواریدهای عشق و بندگی را پرورش می دهد.

بله حقیقتا اینگونه است.ایران از آغاز دارای عظمت بود.شیرازی که شیرازه ی آن قرنهاست صفحات جانبازی را نگه میدارد.تاریخچه ی شیراز بس قدیمی است بسیار بسیار قدیمی...

به سالیان دراز بر می گردد.چنانکه حافظ در آن دوران میگوید:

"خوشا شیرازو وضع بی مثالش                              خداوندا نگه دار از زوالش"

به شیراز آی وفیض روح قدسی                               بجوی از مردم صاحب کمالش"

از ماکو بگویم که دشمنان مدت ها محبوب عالم را در قلعه ای در ماکو محبوس کردند و رودخانه ی ارس نیز در ماکو و کنار قلعه ای که ایشان(حضرت اعلی)محبوس بودند قرار دارد.حافظ درباره ی رودخانه ی ارس میگوید:

"ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس                      بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس"

بله رازیکه در اینگونه اشعار نهفته بود با ظهور حضرت بهاالله و حضرت اعلی کشف شد.رازیکه سالها شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی از آن سخن می گفتند با ظهور دو موعود زمان به عرصه ی ظهور رسید.

علاماتیکه در قرآن در مورد قیامت گفته شده بود با ظهور حضرت بهالله و حضرت اعلی متحقق گردید...

بشاراتیکه در کتب مقدسه ی قبل مانند:قرآن.تورات.انجیلو... در مورد منجی بشریت آمده بود با ظهور حضرت بهالله و حضرت اعلی به واقعیت انجامید.

چشمهای منتظران عاشق که سالیان دراز بود به آسمان پروردگار دوخته شده بود با ظهور این دو موعود پر از اشک شوق گشت.

و چه بگویم از جانبازی ها و دلدادگی هایی که در ایران به خاطر عشق محبوب انجام شد!

چه سخت است وصف این چنین قدرتی!

من با عجز بیانم قسمتی بس کوچک از این عظمت را شرح دادم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 2:47  توسط الهام  |